خرید بک لینک
روزای سختی گذشت تا بفهمم انقدام زندگی ارزش نداره که خودمو دارم میکشم براش !!چمیدونم ... شاید تنهایی ! شاید تلاطم های ذهنم ... شاید اینکه بیشتر از هم سن وسالام میفهمم انقد اذیتم کرد ... شاید چون درک نشدم ! درکم نکردنروزای دلتنگی روزای پر غصه پر استرس با یه بغض خفه کننده و یه سکوت بلند که پشت یه لبخند مخفی میشد گذشتالان میرم جلو آینه و با خودم حرف میزنم ... میگم ک خوبم ... من واقعا خوبم !!! نمیدونم چم شده ... انگاری غمگین نیستم ... انگاری خسته نیستم . انگار نه انگار که تا یک ماه پیش آرزوی تموم شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا صادقی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 7:16

کلی آرزویی که برای رسیدن بهشون هیچ تلاشی نمیشه ...یه مترسک بی انگیزه ک فقط ادای آدمای با انگیزرو در میاره ... خدایی که دور تر ار همیشه با یه اخم واستاده و من و نگاه میکنه ...قید همه چیمو دارم میزنم ... نمازم !ایمانم!اعتقاداتم ... حجابممممم!!!!!!!!!این دنیا ک گوه میگذرع ... اون دنیامم ک دارم آباد میکنم ... به به چه قد همه چی خوبه !!چه قد هر چی که خواستمو دارممممممممممممم ....چه قد تونستم همون آدم بشم ...چه قد همه حواسشون بم هس ...چه قد خدا دوستم داره ... چه قد از همه چی بدم میاد ...!!!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا صادقی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 7:16

روزای قاطی پاتی و شل و ول !!! کلی آرزویی که برای رسیدن بهشون هیچ تلاشی نمیشه ... یه مترسک بی انگیزه ک فقط ادای آدمای با انگیزرو در میاره ... خدایی که دور تر ار همیشه با یه اخم واستاده و من و نگاه میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا صادقی تاريخ: چهارشنبه 23 بهمن 1398 ساعت: 14:36

اهای رهگذر !!حتی اگ برای یه لحظم از این وبلاگ میگذری ...

یه نشونی از خودت بذار ...

شاید ....

شاید تموم شن این روزای نحس

فقط با یه لبخند

کاش تموم شن این تنهاییا

برچسب: نویسنده: یونا صادقی تاريخ: چهارشنبه 23 بهمن 1398 ساعت: 14:36

دارم خفه میشم ... خــفــه ... خــــدایا نجاتم بـــده ...

به هر شکلی که خودت میدونی آرومم کن ... خدایا ... فقط آرومم کن ...

خدایا ............................... التماست میکنم

برچسب: نویسنده: یونا صادقی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1397 ساعت: 14:25

از روزای پر دغدغه پریشونم رسیدم به این روز احساس میکنم خوبم ... روزای سختی گذشت تا بفهمم انقدام زندگی ارزش نداره که خودمو دارم میکشم براش !! چمیدونم ... شاید تنهایی ! شاید تلاطم های ذهنم ... شاید ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا صادقی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1397 ساعت: 14:25

افکارم پریشون ... اینقد که نمیدونم به چی فکر کنم.آخه من چم شده ؟؟؟؟ همش دلم میخواد گریه کنم ولی گریم نمیاد . وقتی دراز میکشمو چشمامو میبندم میرم تو رویا ... میرم تو دنیایی که دلم میخواست داشته باشم ولی ندارم . حتی یک لحظه از زندگیمم مال خودم نیست ... همه رفتارام مصنوعی . چرا نمیتونم از هیچی خودم راضی باشم ... چزا ؟ چرا ؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حتی نمیفهمم چرا اینجا مینویسم . اینجایی که کسی نیست . چرا دقت میکنم که پستام مرتب باشه ؟ مگه کسی قراره بخونتشون ؟ سمانه تو یک روانی ... یک نویسنده روانی . که داستاناش اینقد پریشونه که جرعت نمیکنه به کسی بگه من داستان نوشتم . من از ضربه هایی که سعی میکنن بهم بزنن فقط پشت استعداد کامپیوترم قایم شدم .ینی هیچی ندارم که بخوام پشتش قایم بشم . الانم باید برم بخوابم . بخوابم ؟؟؟؟؟؟ هه . نه الانم باید برم تو رویاهام محو بشم تا خوابم ببره . اه حتی نمیتونم حرفامو به هم ربط بدم ... دور سرم کلی فکر میچرخه . هیچکدومم به هیچکدوم ربطی نداره . من چه صبری دارم :( ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا صادقی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:04

چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۵ . همیشه ... ♥ دوسـتـت دارمـ ♥ دربـــاره وبــــ کـسـی نـمـیـخـوانـد ولی نـمـیـدانـم چـرا مـن مـیـنـویـسـم !!! البت خـــودم و خـــدا مـــیـــخــوانـیـم هــمــیــنــقـدر کـافـیـسـت ×××××××××××××××××درد دل هـــا یـــک دخـــتـــر مـــــــــــردادیــــــ مـــوضـــوعـــاتـــــ بـــرچـــســـب هـــا لــیــنــک دوســتــانـــ امــکــانـــات وبــــ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا صادقی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:04

گاهی وقتا شده وسط خنده های از ته دلت بغض کنی ؟؟ و بعد سعی کنی تا اشکات نریزن ؟؟؟ و این جاس که خودمونو نابود میکنیم ... طبق آمار احساسات بشریت ... دلتنگی افتضاح ترین حسه ... دلتنگی هیــــــــچ درمانی نداره ... مدت هاست که از سکوت قلبم میگذره ... لحظه هایی که میتونست بهترین روزای زندگیم باشه و نبود ... احساسی که قابل کنترل نیست ... دنیایی که قابل درک نیست ... دغدغه های خنده داری که داره نابودم میکنه ... توکل کردم به خودش... فقط خودش ... اونی که منو تو نقطه ای نشونده که روزی رویام بود ... قطعا حالمو بهتر میکنه ... من و به آرزوی های دیگم میرسونه ... فقط نمیدونم چرا هیچ چیزی برای من ارامش نمیاره ؟؟؟ نمیفهمم چه مرگمه ... چی میخوام ... فقط خدا جونم زود تر حالمو خوب کن ... نمیخوام روز های پر انگیزه زندگیم خراب بشه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا صادقی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:04

چرا تا حالا به فکرم نرسیده بود ...

نوشتن همیشه منو اروم میکنه ..

ولی حوصله نوشتن ندارم . برای همون تایپ میکنمشون

اونم نه تو یه فضای بسته توی فضای مجازی

مهم نیست کسی نمیخونه

مهم اینه دلم آروم میشه

برچسب: نویسنده: یونا صادقی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 18:26

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: یونا صادقی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 18:26

سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۵ . افکارم پریشون ... اینقد که نمیدونم به چی فکر کنم.آخه من چم شده ؟؟؟؟ همش دلم میخواد گریه کنم ولی گریم نمیاد . وقتی دراز میکشمو چشمامو میبندم میرم تو رویا ... میرم تو دنیایی که دلم میخواست داشته باشم ولی ندارم . حتی یک لحظه از زندگیمم مال خودم نیست ... همه رفتارام مصنوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا صادقی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 18:26

سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۵ .

امروز الزهرا ثبت نام کردم (نمیدونم پامو جای درستی گذاشتم یا نه)
دلم خیلی اشوبه . خدایا ایندم تو دستای خودته . لطفا امتحاناتو آسون تر کن من اعتراف میکنم بنده خنگیم . لطفا به خاطر این مدت که امتحاناتو پشت سر گذاشتم من و ببر اردو . میدونم نمره هام پیشت اصلا خوب نیس بس نا شکرم ولی دلم یه استراحت میخواد . یه استراحت کوتاه . یه خوشبختی ...

برچسب: نویسنده: یونا صادقی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 18:26

دلگیرم ... از خودم ... من راهم درسته ؟ دارم درست میرم ؟ این خوشبین بودنم کار میده دستم همه دوستام دارن هدف خودشون رو میرن ... مرضیه میخواد دکتر بشه ... مهناز ریاضی میخونه. ولی من ؟؟؟؟ میرم کامپیوتر هنرستان . ینی درسته ؟؟؟؟ ینی آینده داره ؟ خیلی بدم خیلی اونقد که حتی گریمم نمیاد ... آیندس ... آیـــادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا صادقی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 18:26

این روزا خیلی دلم گرفته و همش بغض دارم ... مامان رفت بیرون سعیدم نیس ... بهونه خوبی برای گریه کردن .حسابی دلم گرفته ... از خودم از این وضعیت ... رفتم الزهرا ... به رویام رسیدم . رفتم کامپیوتر . ولی دلم تنگه ... تنگه دوستام تنگ جمعامون ... این روزا ایمانمم خیلی سست شده ... اینروزا خیلی تنها شدم ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا صادقی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 18:26

صفحه بندی